هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

دخترک آتیش پاره

1392/8/12 0:47
636 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز مامانی دختر باهوش و مهربونمقلب

از این روزهات بگم که ماشالااااااااااااااااااا هر روز دانا تر از روز قبل میشی بغل

تمام مفاهیم رو میدونی اینور اونور بالا پایین داخل خارج پُر خالی بیا برو  ... حیوانات رو هم میشناسی اسب و سگ  و بره و جوجه و فیل و ازت میپرسم یلدا پیشی کو؟؟؟ به بیرون اشاره میکنی  و بعدش دست میزنی تشویق

یه روز رفتیم مغازه برات اسباب بازی بخریم یه عرویک پیشی دیدی خیلی خوشت اومد ازش, اشاره بهش کردی دادم دستت همچین بغلش کردی و نازش کردی که فروشنده احساساتش لبریز شد و از دور برات بوس میفرستاد ماچ

ما هم که دیدیم دوستش داری , داری نازش میکنی برات خریدیمش مژه

حالا میپرسم یلدا پیشی کو؟؟؟ میخندی و رو زانوهات بلند میشی و اشاره میکنی به اتاقت قربونت برم الهیبغل

عاشق آب بازی هستی کنار سفره میشینی و لیوان آب رو دستت میگیری و شروع میکنی آب بازی و ذووووووووووق میکنی و وقتی خیس میشی میگی یـــــــــــــــــهههههههنیشخند

میوه ها رو هم میشناسی ظرف میوه جلوت میذارم میگم بفرماخانوم گل نیگاشون میکنی بهت میگم سیب میخوای؟ با انگشت سیب رو نشونم میدی میگم انار میخوای؟ انار رو نشونم میدی در مورد لیمو و نارنگی و انگور هم همینطور ...خوشمزه

کمکم نپتون میکشی با جارو شارژی برام جارو میکنی و دستمال دستت میگیری مثلا میخوای باهاش میز پاک کنی اما همش تو سر و صورتت میچرخهنیشخند

عزیز مهربونم دیروز سرمو ذاشتی رو سینت و نازم میکردی وااااااااااااااااااااااااااااااای که چه حس خوبی بود تو پوست خودم نمیگنجیدم دلم میخواست پرواااااااااااااااااااااز کنــــــــــــــــــــــــــــمممم از پاک بودن احساست اشک تو چشمام جمع شد خوشگل مامانیبغلماچ

 وقتی میخوای پی پی کنینیشخند ساکت میشی و تمرکز میکنی میگم چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟ بلنــــــد میخندی و فرار میکنیخندهصورتت اینقده بانمک میشه که دلم میخواد محکم بوست کنم تا جیغ بزنیماچنیشخندبغل

 .: هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 10 ماه و 19 روز و 11 ساعت و 23 دقیقه و 59 ثانیه سن دارد :.

به این پست ممکنه اضافه بشهزبان

همون شب نوشت:

واااااااااااااااااااااااای یـــــــــــــــه خبر دااااااااغهورا
ساعت نه شب بود که رفتیم یه سر منزل خاله فریبا بهتره بگم داداش متین اینا .... اونجا بود که خاله بهت کلک مرغابی زد و به بهانه ی اینکه بهت سیب بده تو رو طرف خودش کشوند و بدون کمک تونستی دو قدم ورداری اونم خیلی به راحتی و بدون لرزش قربون قدو بالات عزیزکمبغل
من از خوشحالی چنان جیـــــــــغ زدم و بالا و پایین پریدمهورا و شما با تعجب نیگاهم میکردیمژه و کمی فکر کردیمتفکر بعدش دیگه هر کاری کردیم بلند نشدی که نشدی قهر
نتیجه ی اینکه فهمیدم من ازت کار نمیکشم و شما میتونی راه بری اما نمیخوای شیطون بلااااااااااااااااااااااااابغلقلبماچ

 

 

1

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سورنا
12 آبان 92 20:48
تو فرشته مهربون خدایی-بخدا


میسی عمویی